نا رفیق...

دلم گرفته...
از سنگینی نگاه این همه نامرد...
اعتماد این بلا را بر سرم آورد...

هرکه را اعتماد کردم باختم...
پس عبرت کجاست؟!
باز هم شکستم...
رویم شد زرد...

رفاقت را جز نامی نماندست کُنون
چرا نیست؟!
چرا نیست در اینجا یک جوانمرد؟!

سردی نگاهت...
سکوت صدایت...
دلم را شکست نا رفیق...
یادت نرود...
نکردم هرگز تو را من طرد...

کهنه شدم...
می دانم...
بر من خرده مگیر...
خاک گرفتم...
برایت شدم چون گرد...

زود...
خیلی زود...
پر می شود دُورت از خالی...
آن لحظه به گرد میگویی:
برگرد...

خیلی زود...
خیلی زود دیر می شود این روزها...
شاید که نباشد دگر آن گرد همان فرد...

تو او را فروختی...
شدی غریبه...
دردش را به رویت نیاورد...

بر در و دیوار منگر...
رو سفید اند...
بنشین و بچش تو مزه ی درد...

در بیابانِ روزگار
..............غریبه نعمت است..............
کاری که آشنا با من کرد...
غریبه نکرد...

من نمی گویم فقط...
او نیز می گوید...
حافظ را می گویم...
که گفت این نکته ی سرد :

<<من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...>>

/ 4 نظر / 25 بازدید
زهـــــرا

زبیم و رنج نامردی دگر دردی نمیبینم، مزن لاف مروت را که من مردی نمیبینم [ناراحت]

زهـــــرا

هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو به وقت خوش همه با تو رفیقن / به مشکل میرسی هر یک غریبن توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت [نگران] اینه روزگار نا رفیقان[نگران]