گریستم...

 

امشب دلم گرفت و بر زندگی گریستم


 سر پر زِ افکار خالی ، با درماندگی گریستم...


در فکر روز های سخت پیشِ رو


من در نهایت سادگی گریستم...


شب در گذر بود ، ساعت می نواخت


از سوزِ سازِ آن ، بر نوازندگی گریستم...


هر لحضه همچو عُمر ، هر صفحه چون کتاب


از این همه تکرار و از این کهنگی گریستم...


خورشید برآمد و ظلمت را درید


نور مرهم نبود ، برآن درّندگی گریستم...


ابری آمد و بارید و بارید


نه ، آب هم نبود ، بر بارندگی گریستم...


ابر ره کشید و خورشید سر کشید


آه ، باز هم تکرار ، با افسردگی گریستم...


تاخت ظلمت از نو ، خورشید کرد غروب


همچنان می سرودم ، بر سرایندگی گریستم...


شعر هم برهنه گشت ، بیتی دِگر نبود


از دردِ سردِ آن ، بر برهنگی گریستم...


اشک ، تکرار ، اشک ، تکرار ، تا آخرین سطر


سطر اول را دیدم و آخر هم بر زندگی گریستم...

 

/ 6 نظر / 27 بازدید
زهـــــرا

شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش با خودش میگوید: باید ترک کنم! سیگار را... خانه را... زندگی را... و باز پُکی دیگر می زند... [ناراحت]

زهـــــرا

به من مجوز چاپ نمی دهند می گویند ... داستانی که نوشته ای قابل باور نیست اما من فقط خاطراتش را نوشته بودم... [نگران]

زهـــــرا

رسمش همین است دیگر صبورتر که میشوم .. روزگار پر رو تر میشود [ناراحت]

زنبق

چرا انقد غمگین؟!!! دلم گرفت [ناراحت] زندگی انقد کوتاهه که ارزش غصه خوردن نداره.... امیدوارم هیچ کجای دنیا هیچ دلی شکسته نشه....

زنبق

نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است...

زنبق

هیچ وقت واسه شروع دوباره دیر نیست. زمین میچرخه، زمان میچرخه، فصل ها میچرخند، پس بهتره که ما هم با اونها بچرخیم تا خزان قلبمون رنگ بهار بگیره.. گاهی ی شروع دوباره میتونه مرحمی بشه واسه همه زخم های گذشته... کاری کنید که غم با کوله باری از غم از دلتون رخت برببنده...