شعرم درد می کند ...

چند روزیست دل گیرم...
از زبان...
از قلم...
از دلهوره ی واژگان...
چاله هایی در پس و پیشِ طبعم...
می خواهم بگویم...
زبان نمی چرخد...
می خواهم بنویسم...
قلم بهانه می گیرد...
می خواهم درک کنم...
واژگان ، کژتاب می گردند...
آری...
این روزها  شعرم هم سردرگم است...
شاید...
همچو قلبم...
ترک برداشته ...
شاید هم...
خسته است از من ...
مثل تو ...
می ترسم ترکم کند ...
مثل تو ...
شاید هم در گریز است...
از یاد تو ...
خاطراتت...
شور می کند زخم شعر شکسته را...
این روزها...
شعرم درد می کند...
درد می کند ...

/ 2 نظر / 20 بازدید
مسی

یاد او در عمق دلها می شکوفد همچو نور نام او در کام جانها می تراود همچو قند ای حضور هشتمین، افتادگان غربتیم دست ما را هم بگیر از لطف، ای بالابلند! .: عید شما مبارک :.

نرم افزار ارسال نظر

سلام دوست عزيز وبلاگتو ديدم قشنگ بود ، خوشم اومد. خوشحال ميشم به من هم سر بزني. http://www.wsender.ir