زندگی را از سر خط می نویسم ...

خدایا ...
نقطه سر خط ... ؟!
مسیرم را عوض کردی ؟!
تو بردی ...
خیالی نیست ...
مرا میدان کردی و چرخیدی ...
خیالی نیست ...
در این روز های تنهایی ...
تو در ها را هم محکم تر کردی ...
خیالی نیست ...
به اشک های مادر هم رحم نکردی ...
خیالی نیست ...
سکوت پدر را هم سرد کردی ...
خیالی نیست ...
اما یادت باشد خدایا ...
یادت باشد ...
خدایا ...
یک چرایم را هم پاسخ نگفتی ...
حتی یکی ...
باز هم خیالی نیست ...
روزی پاسخ خواهی گفت ... شاید ...
امید دارم به آن روز هم ...
به آن روز که جواب داری ...
جوابی برای مروارید ...
جوابی برای سکوت ...


خدایا ...
با تو سر ستیز ندارم ...
اگر تو داری من تسلیمم ...
اگر تو داری گردنم برای تو ...
اگر تو داری با من باشد ...
آن ها را رها کن ...

تو بردی ...
بیشتر فشار مده ...
تبخیرم نزدیک است ...
به من رحم کن ...
خاکسترم مکن ...
وجودم آرام آرام خاکستر می شود در پس فشار ...


اما تو مرا فولاد آفریدی ... یادم نبود ...
سخت تر از آنم که خاکستر شوم ... یادم نبود ...
ذوب می شوم به سختی اما خاکستر نه ... یادم نبود ...
آری این فشار سخت است و من سخت تر از سخت ...
خیالی نیست ...
تو بردی و رمانم را تغییر دادی ...
خیالی نیست ...
من رمانم را از نو می نویسم ...
رمانی می نویسم مستحکم تر ...
رمانی که تو را هم مبهوت سازد ...
آری من دوباره می نویسم ...
واژه ها را با شدت می نویسم ...
زندگی را از سر خط می نویسم ...
این بار اما تا ته خط می نویسم ...

 

 (93/06/21)(Sw)

 

/ 3 نظر / 27 بازدید
azad

من فهمیدم..

azad

خوشحال می شم به وبلاگم سری بزنید امیرجان

a2lf

تو بردی ... خیالی نیس ... [گل]