چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٩
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

گریستم...

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، شعر

امشب دلم گرفت و بر زندگی گریستم


 سر پر زِ افکار خالی ، با درماندگی گریستم...

به ادامه مطلب مراجعه شود...


 

امشب دلم گرفت و بر زندگی گریستم


 سر پر زِ افکار خالی ، با درماندگی گریستم...


در فکر روز های سخت پیشِ رو


من در نهایت سادگی گریستم...


شب در گذر بود ، ساعت می نواخت


از سوزِ سازِ آن ، بر نوازندگی گریستم...


هر لحضه همچو عُمر ، هر صفحه چون کتاب


از این همه تکرار و از این کهنگی گریستم...


خورشید برآمد و ظلمت را درید


نور مرهم نبود ، برآن درّندگی گریستم...


ابری آمد و بارید و بارید


نه ، آب هم نبود ، بر بارندگی گریستم...


ابر ره کشید و خورشید سر کشید


آه ، باز هم تکرار ، با افسردگی گریستم...


تاخت ظلمت از نو ، خورشید کرد غروب


همچنان می سرودم ، بر سرایندگی گریستم...


شعر هم برهنه گشت ، بیتی دِگر نبود


از دردِ سردِ آن ، بر برهنگی گریستم...


اشک ، تکرار ، اشک ، تکرار ، تا آخرین سطر


سطر اول را دیدم و آخر هم بر زندگی گریستم...