چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٩
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

روزهای متناقض ...

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، دل نوشته، به نام دوست

جواب بنده به دل نوشته یکی از دوستان عزیزم :

از پارادوکس نگو که بیزارم ...

این روزها خودم هم نمی دانم چرا ...

تناقض های زندگی وجودم را متناقض کرده ...

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه شود ...


 

.............

حرف یک دوست ...

این روز ها ...

با رفتارهای پرابهامت دست پارادوکس های عجیب کتابهای فارسی را از پشت بسته ای.....

این روزها نمیدانم چرا....

اما در ذهنم مملوء از ارایه های عجیبی....

تشبیه ...پارادوکس....ایهام ...کنایه...تضاد.......

چراکه اخم میکنی و لحظه ای بعد میخندی و میخندانیم......

و گاهی هم میان لجبازی هایم باغرور همیشگی ات دوستت دارم را اثبات میکنی ولی دوباره........

دوباره درست مثل خودم لج میکنی......

و این بازی پرسفسطه را کماکان ادامه میدهی و کوتاه نمی ایی....

گاهی هم کنارم میمانی و شیدایم میکنی...

ولی دوباره هوایی میشوی و میروی .....

نمیمانی و باعث میشوی ابروهایم درهم تنیده شوند ونیم دایره لبهایم برعکس شود ...

و دوباره این فکر مشوش را مشوش تر میکنی....

وگاهی هم مدام اطرافم هستی وحواست را جمع که هیچ ؛ ضرب در هزار هم میکنی و نگاهم میکنی ....

کنایه میزنی...میخندی....سخت ؛گاهی هم ساده میگذری...

میگذری و دوباره ناگهان در گیر و دار ذهن پرتلاطمم ؛ از جلوی چشمانم؛ بی توجه محو میشوی .......

این روزها عجیب به رفتارهایت شک میکنم ....

خودمانیم رفتارهایت ازپارادوکس های رنگین بی سر وته پر است...

پراست ازابهام....

از سوال...

و من تنها مانده ام میان علامت سوال های پر تناقض زندگی که تو باعث اش هستی

و خود نمیدانی.........نمیدانی ......

.....................

جواب :

....................

از پارادوکس نگو که بیزارم ...

این روزها خودم هم نمی دانم چرا ...

تناقض های زندگی وجودم را متناقض کرده ...

گاه تشبیه به جای تضاد می نشیند و کنایه به جای تشخیص ...

گاه دل می گرید و لبم خندان است ...

و گاه ، هم آهنگ می شوند ...

این روزها با خودم هم لجبازی می کنم ...

عقلم از عید دیدنی دلم امتناع می ورزد ...

دلی که تنگ باشد خاطرات شیرین به کامش تلخ می شود ...

و بوی عطری آشنا در زیر امواج سیاه باران ، وجودش را می لرزاند ...

از خود بی خود می شود ...

و این بازی پر سفسطه بلندتر شده و کوتاه نمی شود ...

این روزها ماندن و نماندن برایم رویاست ...

لحظه ای خودم را می شناسم ، لحظه ای تورا ...

اما لحظه ها وجودم مملوء از وجود اوست ...

وجودی که وجودش را از وجودم دزدید ...

و من ماندم و وجودی بی وجود ...

با هلالی سرد و خاموش بر لب ...

که خودش هم نمی داند چرا ...

تو در این میان به دنبال التیام این وجود بی وجودی ...

و نگاه غم زده ام نگاهت را می رنجاند ...

من شرمسار این دریای بی کران محبتم ...

بیزارم از خودم که تو را ، همکاسه ی تشویش کردم ...

طناب تناقض بر هلال لب هایت افکندم ...

و پیچ و قوس ابروانت را به بحث و جدل وا داشتم ...

آری ...

می گویم و می خندم و کیفور می شوم ...

و به ناگه محو می شوم و دیدگانت بر من خورده می گیرند ...

چراکه نمیدانند سکوت سرد خاطرات ، وجودم را می لرزاند ...

که جز دستان گرمش هیچ حرارتی درمانش نیست ...

گرمایی که مشعل رفت و آمد قلبم شده بود ...

و به همان دست ها قلبم خاکستر شد ...

من ماندم و اشک هایی در پس هلال لبخندم ...

فریاد هایی بی صدا در پس قه قهه های عمیق ...

ناله هایی در عمق کابوس های شبانه ...

و موجوداتی که به افکارم از خوشی ، طعنه زدند ...

و کسی نفهمید که این سنگر ...

سیبل رگبار افکار است ...

و من با خشابی خالی در تب و تاب فرار از انفجار ...

انفجار باروت خاطراتی شیرین و کشنده ...

که مرا جانباز ترکش های بدن نمایش کرده ...

و من این روزها خودم هم به وجودم مشکوکم ...

شاید مرده ام و از گرماست ابهامم ...

از گرمای دستانی که با قلبم عجین شده بود...

شاید هم ...

نمی دانم ...

این روزها خودم هم نمیدانم چرا ...

و چه بیزارم از خودم که تو را هم سرگردان این ابهام کردم ...

من در گوشه ای از هزارتو میچرخم و تو در گوشه ای ...

و این حجم از سوال مبهم بر هزارتو می بارد و ما خود سوالیم ...

نمی دانم ...

شاید جوابش دستان او باشد ...

شاید هم ...

نمی دانم ...

اما تو مرا ببخش ...

ببخش که شده ام نمک نشناس سفره ی دل ...

ببخش که بود و نبودم ، شده چشم بر هم زدنی ...

ببخش برای این سیل سوال ...

ببخش این وجود متناقض را ...

تو مرا ببخش ...

ببخش و بدان که اگر شیهه ی قطار واژگانت نبود ...

در حجم امواج سیاه دفن شده بودم ...

پس بدان که سپاسگزارم و این حجم سپاس در واژه نمی گنجد ...

از این روزها بیزارم ...

از خود بیزارم ...

از تناقض بیزارم ...

تو مرا ببخش ...