سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

از باغ همسفران

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، شعر، به نام دوست

 
 
دروود بر بزرگواران ...
 
در حدی نیستم که جوابی برای شعر شاعر بزرگی همچون سهراب سپهری داشته باشم ...
این شعر رو در جواب یکی از عزیزترین دوستانم که شعر (به باغ هم سفران) سهراب سپهری رو با احساس به من هدیه کرد با نام (از باغ هم سفران) سرودم ...
لطفا به ادامه مطلب مراجعه شود ...
 

به باغ هم سفران :

 

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 

مرا گرم کن

(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

 

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

 

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

...

 

از باغ هم سفران :

 

صدایت می کنم ...

 

اگر تو بخواهی ...

 

صدایت می کنم با روح سبزینه آن گیاه که تو دیدی ...

 

و انتهای صمیمیت حزن را ...

 

به ابتدای سرور زندگی پیوند خواهم زد ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

عمق سکوت این ابعاد خاموش را می شکنم ...

 

و طعم تصنیف را به گوش اهالی می رسانم ...

 

وجودت را درک می کنم و به دوش می کشم وسعت تنهایی دلت را ...

 

و این حجم را به مشعل برایت ملموس خواهم کرد ...

 

 

 

آری خاصیت عشق این است ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

در ازدحام ماموران هم ...

 

دیوار زندگی را بالا خواهیم رفت ...

 

قفل ها را خواهیم گشود ...

 

و روح زندگی را تقسیم خواهیم کرد ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

دل سنگ را خواهیم شکافت ...

 

رمز وجودش را کشف خواهیم کرد ...

 

چشم ها را خواهیم شست ...

 

دنیا را بهتر خواهیم دید ...

 

و گرد زمان را از پس خود خواهیم دواند ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

برای شکست سکوتت واژگان را به بازی خواهم گرفت ...

 

و ذره ذره آب خواهم کرد شرم ورود کلمات را ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

جرم نورانی عشق را ...

 

به سلیقه ات ، صیقل خواهم زد ...

 

و سردی وجودت را با صیقل آن خواهم دزدید ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

ماسه های ساحل را برای دل گرمیت خواهم سوزاند ...

 

و امواج را به آتش واژگان تطهیر خواهم کرد ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

به رقص کبریت ...

 

تاریکی کوچه های تردید را شعله ور خواهم کرد ...

 

و ترس تو را به سلول های دل خواهم سپرد ...

 

 

 

اگر تو بخواهی ...

 

سطح سخت قرن را به نرگس خواهم آراست ...

 

و تو را از این شهر شلوغ به دور دست ها خواهم برد ...

 

جایی که سراب ترس هم بدان راه نیابد ...

 

جایی میان دل ...

 

میان روح ...

 

و تو در این میان به آسودگی بخواب ...

 

من در بالین تو بیدار خواهم ماند ...

 

و به تماشای پلک های خواب تو خواهم نشست ...

 

عجیب و زیباست ...

 

تا صبح به انتظار دیدن مروارید ها پلک نخواهم زد ...

 

آنگاه که در طلوع گل یاسی از پشت انگشتانم بیدار شدی ...

 

برایت حکایت می کنم ...

 

اما ...

 

حکایت میکنم از بمب هایی که تو خواب بودی و نیفتاد ...

 

و گونه هایی که تر نشد ...

 

برایت به تصویر می کشم مرغابیانی را که از روی دریا پریدند ...

 

و چگونه به تماشای تو ، راه پیدا کردند ...

 

حکایت می کنم از چرخ زره پوشی که دیگر نبود ...

 

و کودکی که لبخند بر لب داشت ...

 

حکایت می کنم از قناری ...

 

از آن قناری که اکنون نخ زرد آوازش در دستان لطیف طبیعت است ...

 

و دیگر پایبند احساس ِ بی احساسی نیست ...

 

حکایت می کنم از اجناس پاک بنادر که دست خلق را بوسید ...

 

از بوی باروتی که دیگر موسیقی واژگان را به تلاطم نکشید ...

 

و از نانی که طعم نان داشت ...

 

آری ...

 

آرامش اینجاست ...

 

در این باغ ما ...

 

ترس و تنهایی و طنین سکوت اینجا پیدا نیست ...

 

اینجا پر از ایمان است ...

 

ایمان ما ...

 

و عشق در لب باغچه آفتاب می گیرد ...

 

آری ...

 

اگر تو بخواهی این باغ را خواهیم ساخت ...

 

اگر تو بخواهی ...

 

.

 

.

 

.

 

تقدیم به دوست عزیزم ...
پنج شنبه - ۱۸ دی۱۳۹۳
02:23:00 AM