چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/٢۸
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

ا ع ص ا ب ؟ ؟ ؟

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، دل نوشته

اعصابم خورد است ...

آری خورد ...

چه جمله آشنایی ...

جمله؟؟؟!!!

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه شود ...

 


اعصابم خورد است ...

آری خورد ...

چه جمله آشنایی ...

جمله؟؟؟!!!

نه ، سبکی از زندگیست این روزها ...

من ، تو ، او ، ما ، شما ، آنها ...

همگی پیرو این سبک شده ایم ...

دیروز بود ، امروز بود ، فردا نیز خواهد بود ...

اعصاب خورد شده را می گویم ...

بزرگ و کوچک نمی شناسد ...

این روز ها همه تهی از اعصاب شده اند ...

با خود نمی پندارند که در خواب شده اند ؟!

از چه این همه بی تاب شده اند ؟!

ای وااای ، قافیه ، دکلمه ام را دزدید ...

من دگر اعصاب ندارم ...

قافیه اندک بود ، ولی تاب ندارم ...

از سوزش آن دگر حتی خواب ندارم ...

آری اینگونه است این روزها ...

اندک تغییری در روال زندگی اعصاب خوردی در پی دارد ...

و چه هزینه سنگینی بر وجودمان تحمیل میکند ...

هزینه ای هم وزن زمان ...

هم وزن زمانی که می گویند طلاست ...

آری ...

طلا ...

درست دریافتی ...

اتلاف وقت و زندگی همان هزینه ایست که متحمل می شویم ...

هزینه ای طلایی که از ضعفمان جاری شده است ...

و همینگونه نشت کرده است و هدر می رود ...

و چه راحت کاستی های خود را به گردن اعصاب بیچار می اندازیم ...

چه گناه کرده است که تاوان تو را هم بدهد ؟!

چه شده است آدمی را که این گونه واژگون شده است ...

واژگون؟؟؟!!!

ای کاش واژگون ...

خورد شده است ...

نه فقط اعصابش ...

وجودش خورد شده است ...

تئوری من بود این از اعصاب ...

از اعصاب گفتم ، خورد شد ...

آری خ و ر د شد ...

یاد روزی افتادم ...

روزی که بارها زمین خوردم که بایستم ...

روزی که زانو هایم کبود شد از زمین خوردن ها ...

روزی که اشک هایم جاری گشت به عشق برخواستن ...

آنقدر زمین خوردم که برخواستم ...

آری برخواستم و ایستادم ...

برای اولین بار ...

برای اولین بار ...

آن روز تشویقم کردند که راه افتادم ...

وای به حالم اگر آن روز هم حوصله نداشتم ...

چه به حال اکنونم می آمد ؟؟؟!!!

برخیز ...

مثل آن روز ...

حوصله کن ...

از وجودت مایه بگذار ...

اعصاب را بی خیال ...

(Amir_Sw)