جمعه ۱۳٩۳/٦/۱٤
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

لایه های ابهام ...

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، دل نوشته

بوی پاییز می آید ...
نزدیک می شود ...
نزدیک تر و نزدیک تر ...

 

به ادامه مطلب مراجعه شود ...


بوی پاییز می آید ...
نزدیک می شود ...
نزدیک تر و نزدیک تر ...
زیباست ...
اما دل خراش ...
دوستش دارم ...
اما دوستش ندارم ...
ریزش برگ های درختان ...
رگبار های سخت و نرم ...
غروب سرد و دل انگیز ...
جمعه های پر از درد و شادی ...
شب های تاریک و نورانی ...
صبح های شلوغ و ساکت ...
همه و همه خاطرات روز های خوبیست که گمان داشتم ما هردو یکی هستیم ...
یکی ...
من ، تو  ...  تو ، من ...
...
روز هایی که بازیچه ی دستان پر مهرت بودم ...
روز هایی که زیرِ صِیقلِ قلبِ لطیفت زِبر شده بودم ...
لحظه هایی که در عمق واژگان گرمت گم شده بودم ...
آری پاییز برای من خاطره است ...
هر قطره ی بارانش کوهی از نمک است ...
آری هر قطره...
کوهی از نمک است برای من ...
که اکنون مرهمی است از تو برای زخم های وجودم ...
پاییز زیباست ... اما زشت ...
شیرین است ... اما تلخ ...
دل انگیز است ... اما نفرت انگیز ...
برای من ...
برای منی که عاشق پاییز بودم ...
برای منی که پاییز فصل ظهورم بود ...
برای منی که پاییز بخشی از وجودم بود ...
اما...
تو عشقم را از من دزدیدی ...
نه ندزدیدی ...
نابودش کردی ...
نه نابودش هم نکردی ...
تو مرا از پاییز گرفتی ...
خودت هم رفتی ...
من ماندم تنها و لایه هایی از ابهام ...
که پاییز زیباست یا زشت ؟!
دوستش دارم یا متنفرم ؟!
نمی دانم ...
همش ابهام است ...
ابهام ...
بگذریم ...
که پاییز نیز بگذرد ...
آری این پاییز نیز شاید سال ها به طول انجامد برای من ...
اما روزی زمستان خواهد آمد ...
شاید هم هرگز نیاید ...
نمی دانم ...
بگذریم تا بگذرد ...
بگذریم ...