دوشنبه ۱۳٩۳/٦/۱٠
نویسنده : امیر شمشیریان نظرات ()

عروج مادربزرگ...

کلمات کلیدی :جوهر تنهایی، شعر

لب بگشا بشکن صدای این سکوتت را
چیزی بگو مادر تا ببینم من سرورت را...

 

به ادامه مطلب مراجعه شود ...


لب بگشا بشکن صدای این سکوتت را
چیزی بگو مادر تا ببینم من سرورت را...

چرا پلک های اینجا همه گریانند؟!
مادرم برخیز تا ببینند آن شکوهت را...

مادرم این دل دگر طاقت ندارد
لحظه ای بنگر چشمان این پورت را...

چرا چیزی نمی گویی؟! چرا اینقدر سردی؟!
با خون چشمم مکشم من این بُرودت را...

برخیز ای مادر وقت اذان است
نیستم اینجا تا ببینم من عُروجت را...

می گویند باید اکنون بر تو من نماز کنم
گویندگان مگر نمی بینند آن غُرورت را ؟! ...

باور نمی کنم که دیگر نیستی در کنارم
رفتی و بردی با خود حتی تو نورت را...

دنیا سیاه گشت ، چشمانم تار شد
آن لحظه که گرفتم گوشه ی تابوتت را...

شهر آمدند و بر جسمت خاک ریختند
دخترانت می زنند بر سر خاک ِ گورت را...

هفته گذشت ، چهل گذشت ، سال نیز هم
فراموش نکرده ام من آن شُروطت را...

خاطراتت همیشه در دلم زندست
خاطراتت می کشند با خود ، عطر و بویت را...

باز هم شب ِ جمعه ، دلتنگی و اشک
من می خواهم باز آن همه عطوفت را...

دلم گرفته ، فقط تو را می خواهم مادرم
بگو ملائک بیاورند نزد من لحظه ای روحت را...

شعرم بهانه بود که سرودمش برای تو
بهانه ای که شاید در خواب ببینم ماه ِ رویت را...
..................
............
.....

:'(

(جمعه_1392/09/29)